کلمات دسته دسته از حافظه ام گریخته اند ومن در محتوای زندگی غرق شدم زندگی مرا با خود برده است تا انجا که مدتهاست
مجال نیافتم یک چای سبز بنوشم وخودکار و دفترم را بردارم برای سرایش پاره ای از وجودم شعر که فکر میکردم دوستی است جداناشدنی ودر پایانش چایم را با لذت هرچه تمام تر قورت بکشم و بالا بیاورم تمام کلماتی که شعر نمی شوند هر چند با دنیای مجازی
میانه خوبی ندارم اما این پناه اوردن گزارشی است از خاکستر
شدگی است .
اعتراف تلخی است ولی مدتهاست نمی توانم دریا دریا کلمه ببارم
حالا که امده ام چشمانم راهم شسته ام تا امدن شما را سپید بنگرم
چندتا کار قدیمی تا بعد ........
طرح 1
من چقدر تنبلم
بیست سال است
تو را بیست نمی شوم
طرح 2
پدرم پارچ استیلی را چنان کوبید
بر فرق سرم
که خون فواره زد از چشمان خودش
به او که میگفت چون هستی هستیم
کلمات صدایشان در امده
از بندر عباس تا میدان ولی عصر
زیر دست و پا له میشوند
بهانه خوبی نیست ؟
از سپیدی متن فرار میکنند
حالا خیال کن اینجا ظهر الدوله
ورود
به قیمت یک شعر جدید
تنهایی چه کسی را با خودت از
پله ها بالا میکشی
بیهوده چانه میزنی شعرها به هرزگی این خیابان عادت دارند
این اخرین شعر من است
میدان را دور بزنم !
خیابانهای شهر را سپید می نویسم
چشمانت را هاشور میزند شهر سوخته
که دوستت بدارم ؟
تقصر کسی نیست
گرما از سر وروی ادم بالا میرود
بگذارید
چهارده سالگی ایش را جشن بگیرد
شعر ها به اشتباهش نیندازند
شاعرها به دوست داشتن نمی خورند