هر کس توی زندگی اش حرف هایی دارد برای نگفتن . نا گفته هایی که توان گفتن و جرات فاش کردنش را ندارد . ناگفته هایی که به زخم می ماند . و این ناگفته های بیست ساله من به پیچکی می ماند که روز به روز تنومند تر می شود .انگار با من بزرگ و بزرگ تر می شوند . و حالا بعد از بیست و دو سال آنقدر بزرگ و زخیم شده اند که راه نفس کشیدنم را بسته اند .... ؟
بگذریم و اما باز هم زادگاهم رمشک کهن ترین شعر مجسم !
این شعر با نمایی از رمشک آغاز می شود
و زنانی که بی هیچ هراسی جنین مرده بالا می آورند
تلوزیون خبرهای تازه ای پخش می کند !
اینجا حادثه دو بار تکرار می شود
و سیل یکی یکی سر از خانه ها در می آورد .
*
در نمای دوم این شعر فرماندار برایمان کمی عدالت می آورد
و فردا روزنامه ها با نام های کوچک شروع می شوند
دیوار های کاهگلی
سقف های چوبی
چطرهای خوبی نیستند !
و ما چه احمقانه فکر می کنیم
جهان دهکده کوچکی است مثل روستای ما !